بی کمپلکس

هذا مقام المستوحش الفرق...

بی کمپلکس

هذا مقام المستوحش الفرق...

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

 

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه ی حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده ی رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه ی صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد، خلّاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم...

 

 

۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۵۰
ف.ص
وقتی به سلامتی مریض شدین، طبیب بیاریم به بالینتون یا نیاریم؟

...از فرمایشاتِ عزیزم ببخشید...
.
.
.
پ.ن: آنژین شده ام جوری که صدایم در نمی آید حتی...آن وقت مجبور بوده ام بروم مدرسه و در مدرسه محضِ انسان دوستی هیچ کس نگفت کلاست با من، می ماندی خانه استراحت می کردی...آن قدر از این حس که چرا سبکِ زندگیِ انتخابی ام نمی فهمد من در شرفِ مرگم و باید استراحت کنم عصبانی بودم که کل روز را اشک ریختم...این حسِ بیچارگی از آنژین هم بدتر است...
۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۳۸
ف.ص

از حاج آقا مجتهدی رحمة الله نقل شده:

آقای آخوند از آقای نخودکی اصفهانی خواستند که او را موعظه کند. آقای نخودکی فرمودند: مرنج و مرنجان.
آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم؟
آقای نخودکی فرمودند: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی...

.

.

پ.ن: یا رئوفُ یا رحیم...



۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۴:۴۶
ف.ص

 

 

 

 

.
.
.
 
از مردم این شهر و شهرهای دیگر بپرسی چه کاره اند جواب واضحی نخواهند داد..اما راستش این است که اکثرا بافنده اند..همش دارند می بافند..آسمان را به ریسمان، ریسمان را به آسمان، راست را به دروغ، دروغ را به راست...سخنگو زیاد است، اما وقت عمل که می رسد و تو مردان را صدا می زنی تازه می فهمی از آن همه حاضر یراق فقط خودت مانده ای و سایه ی سرِ ظهرِ خودت که از همیشه کوتاه تر است...

 

...برپا، مریم راهی...

۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۲۵
ف.ص

.

.

اردی بهشت بی تو برایم جهنم است

اردی جهنمی که همیشه پر از غم است...

۱۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۶:۱۳
ف.ص
امروز بچه ها را برده ام حیاط گفته ام خوب به اطراف نگاه کنند و سعی کنند سوال های خوب به کله شان بزند...که به ناگاه یکی شان پرسید:چرا کلاغ انقدر سیاه است؟!...و من جواب این سوال را خب مسلما نمی دانستم اما مجبورشان کردم که بنشینند و کل داستان لیلی و مجنون را گوش بدهند تا برسم به آن جای قصه که مجنون با زاغ سخن می گوید و بسیاری از ابیات محبوب من در آن جای داستان هست:

گفت: ای سیهِ سپیدجامه
از دست که ای سیاه جامه؟
شب رنگْ چرایی ای شب افروز
روزت ز چه شد سیه، بدین روز
بر آتش غم منم! تو جوشی؟
من سوگ زده، سیه تو پوشی؟
گر سوخته دل، نه خام رایی
چون سوختگان سیه چرایی
شاید که خطیب ِخطبه خوانی
پوشیده سِیَه لباس از آنی
.
.
روزی که رسی به نزد یارم
گو بی تو ز دست رفت کارم
دریاب که گر تو درنیابی
ناچیز شوم در این خرابی
گفتی که مترس که دستگیرم
ترسم که در این هوس بمیرم....
.
.
.
پ.ن: ناگفته نماند که پسرها اصلا از هیچ جای داستان به اندازه ی قسمت های زندگی مجنون با حیوانات آن قدر خوششان نیامد لذا من مجبور شدم بر روی عشق مجنون با حیوانات بیشتر مانور بدهم ...و باشد که نظامی از سر تقصیراتم بگذرد.


۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۰۲
ف.ص