خرده جنایت های معلم و شاگردی(۴)
شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۰۲ ب.ظ
امروز بچه ها را برده ام حیاط گفته ام خوب به اطراف نگاه کنند و سعی کنند سوال های خوب به کله شان بزند...که به ناگاه یکی شان پرسید:چرا کلاغ انقدر سیاه است؟!...و من جواب این سوال را خب مسلما نمی دانستم اما مجبورشان کردم که بنشینند و کل داستان لیلی و مجنون را گوش بدهند تا برسم به آن جای قصه که مجنون با زاغ سخن می گوید و بسیاری از ابیات محبوب من در آن جای داستان هست:
گفت: ای سیهِ سپیدجامه
از دست که ای سیاه جامه؟
شب رنگْ چرایی ای شب افروز
روزت ز چه شد سیه، بدین روز
بر آتش غم منم! تو جوشی؟
من سوگ زده، سیه تو پوشی؟
گر سوخته دل، نه خام رایی
چون سوختگان سیه چرایی
شاید که خطیب ِخطبه خوانی
پوشیده سِیَه لباس از آنی
.
.
روزی که رسی به نزد یارم
گو بی تو ز دست رفت کارم
دریاب که گر تو درنیابی
ناچیز شوم در این خرابی
گفتی که مترس که دستگیرم
ترسم که در این هوس بمیرم....
.
.
.
پ.ن: ناگفته نماند که پسرها اصلا از هیچ جای داستان به اندازه ی قسمت های زندگی مجنون با حیوانات آن قدر خوششان نیامد لذا من مجبور شدم بر روی عشق مجنون با حیوانات بیشتر مانور بدهم ...و باشد که نظامی از سر تقصیراتم بگذرد.
۹۴/۰۲/۰۵