از حال ما اگر پرسیده باشی...(٣)
سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۳۵ ب.ظ
یکی هست که شغلش فوت کردن است، فوت می کند داخل بادکنک ها، بادشان می کند. یکی هست که شغلش استقبال است، یکی که شغلش بدرقه است، در فرودگاه ها. یکی هم بود که شغلش نگهبانی قفس شیر بود از داخل. یکی هم بود که فال حافظ می نوشت برای چاپخانه، شعرهایی از حافظ انتخاب می کرد، پایینش هم چیزهایی می نوشت که صاحب فال را خوشبخت کند، و نوید آینده ای روشن بدهد. هرگز حرفش را روشن نمی زد. نمی گفت که" ای صاحب فال تو خوشبخت خواهی شد" همیشه یک اگر و اما یی اضافه می کرد به خوشبختی، که جانب وسط را گرفته باشد. شغلش یک جور میان داری بود: توضیح فال حافظ می نوشت.
سال ها تمام صاحبان فال را خوشبخت کرد، اما تاکید داشت که باید توکل کنند و از بدی پرهیز داشته باشند، و دل بدگمان ندارند که یار رفته به خانه باز خواهد آمد... و البته چه بسیار یاران رفتند و باز نیامدند...
...از نوشته های حسین نوروزی...
پ.ن.١: حافظ هیچ وقت از من خوشش نیامد...نمی دانم شاید در عالم معنا آن ابتدای خلقت که می گویند، توی شلوغی پایش را لگد کرده باشم! هر چه هست اصلا یک بار نشد ما نیت کنیم و یک حرف دل خوش کُنَک تحویلِ ما بدهد...اما حالا بیا و خودمان را گول بزنیم و تو فالم را خوب تعبیر کن...این که می شود نمی شود؟
پ.ن.٢: دیشب خواب دیدم برای بچه ی کوچولویِ نداشته ام قصه تعریف می کنم، بچه هم همش می خندید! قصه یادم نمونده که چی بود اما خدایا میشه امشب بقیه ی همون خواب رو ببینم از جایی که قصه تموم شده یه جوری که آبروم جلوی بچه م هم نره حالا؟
پ.ن.٣: دلیل نیامدنت از این دو حالت خارج نیست: یا نمی خواهی ام یا... یا ابالفضل یعنی نمی خواهی ام؟...بهرنگ قاسمی...
۹۳/۰۲/۲۳