تداعی های الکی....
شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۰۳ ب.ظ
صبح که با صدای محمد از خواب بلند میشوم، یاد نرگس میافتم که قرار بود زن من بشود و نشد. شد زن محمد. من سرباز بودم آن وقتها، محمد زودتر رفت خواستگاریاش. بلند میشوم و با محمد و مامان و بابا صبحانه میخوریم. محمد ماه دیگر عروسیاش است. صبحانه که تمام میشود، از خانه میزنم بیرون. لازم نیست عجله کنم. در این شهر کوچک که به روستا بیشتر شبیه است، ساعت اداری دیرتر شروع میشود. تا تنها خیابان بزرگ شهر باید پیاده بروم. از جلوی نانوایی که رد میشوم و حسام را میبینم، یاد محبوبه میافتم. مامان برایم نشانش کرده بود ولی دادندش به همین حسام که پسرعمویش بود. برایش دست تکان میدهم. به سر خیابان که میرسم، میایستم تا سرویس اداره بیاید. پنج دقیقه میگذرد و میرسد؛ یک مینیبوس کهنه. سوار که میشوم، با رضا، راننده مینیبوس سلامعلیک میکنم و میروم ته مینیبوس مینشینم. رضا همانطور که حواسش به جلوست بلندبلند حالم را میپرسد. یاد خواهرش میافتم، راضیه. سر مهریه و شیربها به توافق نرسیدیم. تا برسیم به اداره، سر راه سعید رجبی و بهمن آقایی را هم سوار میکنیم. یاد آن دو خواهر دوقلو میافتم که هرکدام یکیشان را گرفتند و باجناق شدند. به خاطر مدرکم خانوادهشان قبولم نکرد. به اداره که میرسیم مثل همیشه من آخر از همه پیاده میشوم. دم در با نگهبان سلام و علیکی میکنم و برخلاف بقیه به جای آسانسور، به سمت پلهها میروم. سمیه دخترعمویم بود که زنِ شهاب نگهبان شد. زن عمو قبولم نداشت هیچ وقت. وارد هال اداره میشوم و به طرف آبدارخانه میروم. در را باز میکنم و کلید چراغ را میزنم. دارم اجاق را روشن میکنم که علیرضا، پسر معاون میآید دم در و میگوید چاییهای دیروز خوب دم نکشیده بودند. مثل بیشتر روزها. امشب قرار است برویم خواستگاری الهام خواهرزاده معاون اداره. علیرضا که میرود یادم میافتد او هم هنوز مجرد است و به این فکر میکنم که احتمالا تا چند وقت دیگر با دیدن علیرضا یاد الهام خواهم افتاد....
...همشهری داستان، آرش سالاری...
پ.ن: "تو نسبت به دیگران موفق تری!" ............ نسبتای الکی، نسبتای الکی....
" باید سعی کنی از قافله عقب نمونی!"............ سبقتای الکی، سبقتای الکی....
۹۳/۰۲/۲۷