بی کمپلکس

هذا مقام المستوحش الفرق...

بی کمپلکس

هذا مقام المستوحش الفرق...

۱۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است



بامدادت چو نبینم؛
                     
                    طمع شامم نیست......
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۵:۰۷
ف.ص

صبح که با صدای محمد از خواب بلند می‌شوم، یاد نرگس می‌افتم که قرار بود زن من بشود و نشد. شد زن محمد. من سرباز بودم آن وقت‌ها، محمد زودتر رفت خواستگاری‌اش. بلند می‌شوم و با محمد و مامان و بابا صبحانه می‌خوریم. محمد ماه دیگر عروسی‌اش است. صبحانه که تمام می‌شود، از خانه می‌زنم بیرون. لازم نیست عجله کنم. در این شهر کوچک که به روستا بیشتر شبیه است، ساعت اداری دیرتر شروع می‌شود. تا تنها خیابان بزرگ شهر باید پیاده بروم. از جلوی نانوایی که رد می‌شوم و حسام را می‌بینم، یاد محبوبه می‌افتم. مامان برایم نشانش کرده بود ولی دادندش به همین حسام که پسرعمویش بود. برایش دست تکان می‌دهم.  به سر خیابان که می‌رسم، می‌ایستم تا سرویس اداره بیاید. پنج دقیقه‌ می‌گذرد و می‌رسد؛ یک مینی‌بوس کهنه. سوار که می‌شوم، با رضا، راننده مینی‌بوس سلام‌علیک می‌کنم و می‌روم ته مینی‌بوس می‌نشینم. رضا همان‌طور که حواسش به جلوست بلند‌بلند حالم را می‌پرسد. یاد خواهرش می‌افتم، راضیه. سر مهریه و شیربها به توافق نرسیدیم. تا برسیم به اداره، سر راه سعید رجبی و بهمن آقایی را هم سوار می‌کنیم. یاد آن دو خواهر دوقلو می‌افتم که هرکدام یکی‌شان را گرفتند و باجناق شدند. به خاطر مدرکم خانواده‌شان قبولم نکرد.  به اداره که می‌رسیم مثل همیشه من آخر از همه پیاده می‌شوم. دم در با نگهبان سلام و علیکی می‌کنم و برخلاف بقیه به جای آسانسور، به سمت پله‌ها می‌روم. سمیه دخترعمویم بود که زنِ شهاب نگهبان شد. زن عمو قبولم نداشت هیچ وقت. وارد هال اداره می‌شوم و به طرف آبدارخانه می‌روم. در را باز می‌کنم و کلید چراغ را می‌زنم. دارم اجاق را روشن می‌کنم که علیرضا، پسر معاون می‌آید دم در و می‌گوید چایی‌های دیروز خوب دم نکشیده بودند. مثل بیشتر روزها.  امشب قرار است برویم خواستگاری الهام خواهرزاده معاون اداره. علیرضا که می‌رود یادم می‌افتد او هم هنوز مجرد است و به این فکر می‌کنم که احتمالا تا چند وقت دیگر با دیدن علیرضا یاد الهام خواهم افتاد....

...همشهری داستان، آرش سالاری...


پ.ن: "تو نسبت به دیگران موفق تری!" ............ نسبتای الکی، نسبتای الکی....
" باید سعی کنی از قافله عقب نمونی!"............ سبقتای الکی، سبقتای الکی....
۲۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۰۳
ف.ص

.

...

همه خلق را خبر شد غمِ دل که می نهفتم.............

۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۵:۴۸
ف.ص

.

..

من نمی دانم برای گم و گور شدن به کدام جانبِ جهان بگریزم...

۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۴:۴۸
ف.ص

.

.

.

مرا هزار امید است و...هر هزار تویی!

۲۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۴:۰۷
ف.ص
یکی هست که شغلش فوت کردن است، فوت می کند داخل بادکنک ها، بادشان می کند. یکی هست که شغلش استقبال است، یکی که شغلش بدرقه است، در فرودگاه ها. یکی هم بود که شغلش نگهبانی قفس شیر بود از داخل. یکی هم بود که فال حافظ می نوشت برای چاپخانه، شعرهایی از حافظ انتخاب می کرد، پایینش هم چیزهایی می نوشت که صاحب فال را خوشبخت کند، و نوید آینده ای روشن بدهد. هرگز حرفش را روشن نمی زد. نمی گفت که" ای صاحب فال تو خوشبخت خواهی شد" همیشه یک اگر و اما یی اضافه می کرد به خوشبختی، که جانب وسط را گرفته باشد. شغلش یک جور میان داری بود: توضیح فال حافظ می نوشت.
سال ها تمام صاحبان فال را خوشبخت کرد، اما تاکید داشت که باید توکل کنند و از بدی پرهیز داشته باشند، و دل بدگمان ندارند که یار رفته به خانه باز خواهد آمد... و البته چه بسیار یاران رفتند و باز نیامدند...

...از نوشته های حسین نوروزی...

پ.ن.١: حافظ هیچ وقت از من خوشش نیامد...نمی دانم شاید در عالم معنا آن ابتدای خلقت که می گویند، توی شلوغی پایش را لگد کرده باشم! هر چه هست اصلا یک بار نشد ما نیت کنیم و یک حرف دل خوش کُنَک تحویلِ ما بدهد...اما حالا بیا و خودمان را گول بزنیم و تو فالم را خوب تعبیر کن...این که می شود نمی شود؟
پ.ن.٢: دیشب خواب دیدم برای بچه ی کوچولویِ نداشته ام قصه تعریف می کنم، بچه هم همش می خندید! قصه یادم نمونده که چی بود اما خدایا میشه امشب بقیه ی همون خواب رو ببینم از جایی که قصه تموم شده یه جوری که آبروم جلوی بچه م هم نره حالا؟
پ.ن.٣: دلیل نیامدنت از این دو حالت خارج نیست: یا نمی خواهی ام یا... یا ابالفضل یعنی نمی خواهی ام؟...بهرنگ قاسمی...
۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۳۵
ف.ص

.

.

.

گفتم غم تو دارم، گفتا غمت به من چه!

۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۰۲
ف.ص

انسان می تواند چند ساعت پشت سر هم در یک وضع نشسته بماند و پاها را زیر خود جمع کند، به شرط اینکه بداند هر وقت که بخواهد می تواند وضع خود را عوض کند و هیچ مانعی او را از این کار باز نخواهد داشت. اما اگر بداند که مجبور است پاهایش را زیر خود جمع کند آن وقت عضلات پایش می گیرد و پاهایش می پرند و در همان جایی که انسان میل دارد آن ها را راست کند احساس فشار می کند...

...آناکارنینا، تولستوی...


پ.ن: این که سعی کنی حواست رو به نقاط غیرِ دردناک زندگی ات معطوف کنی کار راحتی نیست اما غیر ممکن هم نیست...



۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۲۸
ف.ص

.

.

از کان و از مکان پیِ ارکانم آرزوست...

۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۲۸
ف.ص

در زندگی همیشه کارهای نکرده و حرف های نزده ای هستند که با به خاطر آوردنشان رنج و دردِ زیادی نصیبت می شود...

.

.

پ.ن.١: من هر گز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی ست که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را در آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید یا او را به حال خود وامی گذارید..شیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد... سقوط، آلبر کامو...

پ.ن.٢: به یک سنی که می رسی اگر با خودت به اندازه ی کافی صادق بوده باشی دیگر دستت می آید که در چه زمینه هایی استعداد داری و در چه مواردی نه... از من اگر بپرسی این روزها فهمیده ام استعداد زیادی در ایجاد سوء تفاهم از رفتار و حرف هایم دارم! 

پ.ن.٣: گاهی اتفاقاتی می افتد که نمی فهمم کجای کار را اشتباه کرده ام تا دگر نکنم!

پ.ن.آخر: همیشه وقتی فکر کرده ام از این بدتر امکان ندارد که بشود بدترش را نشانم داده ای... خدایا شکرت...

۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۵:۱۳
ف.ص

اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای... منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد... چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می دهد...می دانی منظورم چیست؟ 

...بوکوفسکی، عامه پسند...



پ.ن.١: همیشه روزهایی هست که آدم کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد...

پ.ن.٢: گاهی لحظاتی از این دست در زندگی لازم است تا به یادت بیاورند کجا ایستاده ای...

پ.ن.٣: خدایا شکرت...

۱۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۷
ف.ص

این که دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است... اما این که ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است...

محمود دولت آبادی، کلیدر...

.

.

.

پ.ن: تو مگو همه به جَنگ اند و ز صلح من چه آید؟ تو یکی نِه ای، هزاری، تو چراغِ خود بیفروز...


۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۳۸
ف.ص

این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند. در برابر آنها اگر سکوت کنی، بزدلی و اگر سخن بگویی، همطراز ایشانی... این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی هم دهان شده ای... و وقتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی، فریاد می زنند که چرا جواب نمی دهد؟... اگر دروغ می گوییم، چرا جواب نمی دهد؟...به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است هم نگفتن...

...نادر ابراهیمی، آتش بدون دود...


پ.ن.١: "نمی شود با چیزی که به آن اعتقاد نداری کنار بیایی و باز هم کسی باشی...آبرومند باشی... شریف باشی...چیزی باشی..."

پ.ن.٢: دلم تنگ می شود گاهی برایِ حرف های معمولی... برایِ حرف های ساده...برایِ "چه هوای خوبی!"..."دیشب شام چی خوردی؟"...برایِ "راستی ماندانا عروسی کرد"..."شادی پسر زائید".....

پ.ن.٣: حرف هایم را گذاشته ام در زندگیِ بعدی ام بهت بگویم لابد! 

۰۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۵۱
ف.ص

خدایا من شکایت دارم.. .من شاکی ام ... پس کو رحمانت؟... پس کو رحیمت؟... آخه چرا اینجا؟.. چراحالا؟.. چرا اینطوری؟.. من شکایتمو پیش کی ببرم؟.. به کی بگم؟

...از کرخه تا راین...

۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۰۱
ف.ص

.

.

.

که در این چمن پای در گِل نشیند...



پ.ن: مگر نه این است که ان الله یحب التوابین؟...

۰۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۴
ف.ص