.
...
همه خلق را خبر شد غمِ دل که می نهفتم.............
.
..
من نمی دانم برای گم و گور شدن به کدام جانبِ جهان بگریزم...
انسان می تواند چند ساعت پشت سر هم در یک وضع نشسته بماند و پاها را زیر خود جمع کند، به شرط اینکه بداند هر وقت که بخواهد می تواند وضع خود را عوض کند و هیچ مانعی او را از این کار باز نخواهد داشت. اما اگر بداند که مجبور است پاهایش را زیر خود جمع کند آن وقت عضلات پایش می گیرد و پاهایش می پرند و در همان جایی که انسان میل دارد آن ها را راست کند احساس فشار می کند...
...آناکارنینا، تولستوی...
پ.ن: این که سعی کنی حواست رو به نقاط غیرِ دردناک زندگی ات معطوف کنی کار راحتی نیست اما غیر ممکن هم نیست...
در زندگی همیشه کارهای نکرده و حرف های نزده ای هستند که با به خاطر آوردنشان رنج و دردِ زیادی نصیبت می شود...
.
.
پ.ن.١: من هر گز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی ست که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را در آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید یا او را به حال خود وامی گذارید..شیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد... سقوط، آلبر کامو...
پ.ن.٢: به یک سنی که می رسی اگر با خودت به اندازه ی کافی صادق بوده باشی دیگر دستت می آید که در چه زمینه هایی استعداد داری و در چه مواردی نه... از من اگر بپرسی این روزها فهمیده ام استعداد زیادی در ایجاد سوء تفاهم از رفتار و حرف هایم دارم!
پ.ن.٣: گاهی اتفاقاتی می افتد که نمی فهمم کجای کار را اشتباه کرده ام تا دگر نکنم!
پ.ن.آخر: همیشه وقتی فکر کرده ام از این بدتر امکان ندارد که بشود بدترش را نشانم داده ای... خدایا شکرت...
اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای... منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد... چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبا معنایی به آن می دهد...می دانی منظورم چیست؟
...بوکوفسکی، عامه پسند...
پ.ن.١: همیشه روزهایی هست که آدم کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد...
پ.ن.٢: گاهی لحظاتی از این دست در زندگی لازم است تا به یادت بیاورند کجا ایستاده ای...
پ.ن.٣: خدایا شکرت...
این که دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است... اما این که ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است...
محمود دولت آبادی، کلیدر...
.
.
.
پ.ن: تو مگو همه به جَنگ اند و ز صلح من چه آید؟ تو یکی نِه ای، هزاری، تو چراغِ خود بیفروز...
این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند. در برابر آنها اگر سکوت کنی، بزدلی و اگر سخن بگویی، همطراز ایشانی... این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی هم دهان شده ای... و وقتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی، فریاد می زنند که چرا جواب نمی دهد؟... اگر دروغ می گوییم، چرا جواب نمی دهد؟...به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است هم نگفتن...
...نادر ابراهیمی، آتش بدون دود...
پ.ن.١: "نمی شود با چیزی که به آن اعتقاد نداری کنار بیایی و باز هم کسی باشی...آبرومند باشی... شریف باشی...چیزی باشی..."
پ.ن.٢: دلم تنگ می شود گاهی برایِ حرف های معمولی... برایِ حرف های ساده...برایِ "چه هوای خوبی!"..."دیشب شام چی خوردی؟"...برایِ "راستی ماندانا عروسی کرد"..."شادی پسر زائید".....
پ.ن.٣: حرف هایم را گذاشته ام در زندگیِ بعدی ام بهت بگویم لابد!
خدایا من شکایت دارم.. .من شاکی ام ... پس کو رحمانت؟... پس کو رحیمت؟... آخه چرا اینجا؟.. چراحالا؟.. چرا اینطوری؟.. من شکایتمو پیش کی ببرم؟.. به کی بگم؟
...از کرخه تا راین...
.
.
.
که در این چمن پای در گِل نشیند...
پ.ن: مگر نه این است که ان الله یحب التوابین؟...